![]() ارزش ما به اندازه آن چیزی است که به آ ن دل می بندیم پس مواظب باشیم که به کمتر از بی نهایت عشق دل بسته نشویم.
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
ادیان برتر
نجوای شبانه سینما و نقد خودمونی اصطلاحات رایج در درک فیلمهای زبان اصلی راز و رمز چهره ها آموزشی ناپلئون تست خودشناسی جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
کیمیاگر
کمال
انسان چه وقت کامل می شود؟ انسان به سوی کمال می رود ٬ وقتی که احساس می کند فضاست و حدی ندارد. دریاست و ساحل ندارد و آتش همیشه افروخته است و نور همیشه روشن. و باد است ٬ اگر بوزد یا آرام شود و ابر است ٬ اگر برق بزند و بغرد و باران ببارد و نهر است ٬اگر طنین انداز شود یا نوحه کند و درخت است ٬ اگر در بهار شکوفه کند یا در پاییز بی برگ شود و کوه است ٬ اگر بلند شود و دره است ٬ اگر پایین بیاید و مزرعه است ٬ اگر سبز یا خشک گردد. اگر انسان همه این امور زا احساس کند ٬ به نیمه راه کمال رسیده است. اما اگر می خواهد به جاده کمال برسد ٬ باید ذات خود را احساس کند. اگر احساس کند که کودکی تکیه داده به مادرش است و پیری مسئول برای خانواده اش و جوانی گمشده میان آرزوها و عشقش ٬ و میانسالی که با گذشته و آینده خود مبارزه می کند و عابدی در صومعه خود و مجرمی در زندانش و دانشمندی میان کتاب ها و برگ هایش و نادانی میان تاریکی شب و روزش و راهبه ای میان گل های ایمان و خارهای ترسش و فاحشه ای میان نیش های ضعف خود و اطاعتش و ثروتمندی میان طمع های خود و گردن نهادنش و شاعری میان ابرهای شامگاهی خود و نورهای سپیده دم. اگر انسان می توانست آزمایش کند و بداند که با تمام این کارها به کمال می رسد ٬ سایه ای از سایه های خداوند می شد.
خردمند چینی پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید. پرسید:چرا می گریی؟ ـ چون به زندگی ام می اندیشیدم ٬ به جوانی ام ٬ به زیبایی ای که در آینه می دیدم و به مردی که دوست داشتم.خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است.می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم. مرد خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد ٬ به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت. زن از گریستن دست کشید و پرسید: در آن جا چه می بینید؟ خردمند پاسخ داد: دشتی از گل سرخ. خداوند٬ آن گاه که قدرت حافظه را به من می بخشید٬ بسیار سخاوتمند بود.می دانست در زمستان ٬ همواره می توانم بهار را به یاد آورم ... و لبخند بزنم.
سگ دانا
یک روز سگ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت. وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند٬ وایستاد. آنگاه از میان آن دسته یک گربه ی درشت و عبوس پیش آمد و گفت: ((ای برادران دعا کنید٬ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید٬ آنگاه یقین بدانید که باران موش خواهد آمد.)) سگ چون این را شنید در دل خود خندید و از آن ها رو برگرداند و گفت ((ای گربه های ابله ٬ مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می بارد موش نیست بلکه استخوان است.))
خوابگردها
در شهری زنی با دخترش زندگی می کرد و هر دو در خواب راه می رفتند. یک شب که خاموشی جهان را فراگرفته بود٬ آن زن و دخترش که در خواب راه می رفتند در باغ مه گرفته شان به هم رسیدند. مادر به سخن درآمد و گفت (( تویی٬ تو٬ دشمن من! تویی که جوانی مرا تباه کردی و زندگی ات را بر ویرانه های زندگی من ساختی! کاش می توانستم تو را بکشم.)) پس دختر به سخن درآمد و گفت(( ای زن منفور و خودخواه و پیر! که راه آزادی را بر من بسته ای! که می خواهی زندگی من پژواکی از زندگی بی رنگ خودت باشد! ای کاش می مردی!)) در آن لحظه خروسی خواند و هر دو زن از خواب پریدند.مادر با مهربانی گفت:(( تویی عزیزم؟)) و دختر با مهربانی پاسخ داد ((بله٬ مادرجان.))
چنین گفت تیغه ی یک گیاه
تيغه يك گیاه به یک برگ پاییزی گفت ((هنگام افتادن چه سر وصدایی می کنی! همه رویاهای زمستانی مرا به هم می ریزی.)) برگ برآشفت و گفت ((ای فرومایه فرونشین! موجود بی آواز و بدخلق! تو در هوای بالا زندگی نمی کنی و از صدای آواز چیزی نمی فهمی.)) آنگاه برگ پاییزی روی زمین خوابید و به خواب رفت. چون بهار رسید باز بیدار شد و یک تیغه گیاه بود. هنگامی که پاییز آمد و خواب زمستانی او را فراگرفت و برگ ها از همه جا روی می ریختند٬ زیر لب با خود می گفت ((وای از دست این برگ های پاییزی! چه سر وصدایی می کنند! همه ی رویاهای زمستانی مرا به هم می زنند.
اگر باید بگریید،همچون کودکی بگریید.
زمانی کودک بودید، و یکی از نخستین چیزهایی که در زندگی آموختید، گریستن بود،چون گریستن بخشی از زندگی است.هرگز از یاد مبرید که آزادید، و نشان دادن احساساتتان شرم آور نیست. فریاد بزنید، با صدای بلند هق هق کنید، هر چه قدر که مایلید،سر وصدا کنید. چون کودکان این گونه می گریند، و آنان سریع ترین راه آرامش بخشیدن به قلب شان را می شناسند. هرگز متوجه شده اید که کودکان چطور از گریستن دست می کشند؟ از گریستن دست می کشند، چون چیزی حواسشان را منحرف می کند. چیزی آنها را به سوی ماجرای بعدی فرا می خواند. کودکان خیلی سریع دست از گریستن می کشند. و برای شما نیز این گونه خواهد بود.تنها اگر همچون کودکان بگریید. پائولو کوئلیو
خدا
در روزهای کهن، هنگامی که نخستین لرزش سخن به لب هایم آمد،از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم ((خداوندگارا، من بنده توام.اراده پنهان تو قانون من است و تا ابد تو را فرمانبردارم.)) اما خدا پاسخی نداد، و مانند طوفانی سهمگین گذشت. آنگاه پس از هزار سال از کوه مقدس بالا رفتم و باز با خدا گفتم ((آفریدگارا، من آفریده توام. تو مرا از گل ساختی و من همه چیز را از تو دارم.)) اما خدا پاسخی نداد و مانند هزار بال تیزپرواز گذشت. آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم ((ای پدر، تو با رحمت و محبت مرا به دنیا آوردی.و من با محبت و عبادت ملکوت تو را به ارث می برم.)) اما خدا پاسخی نداد و مانند مهی که تپه های دور دست را می پوشاند گذشت. آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم ((خدای من، ای آرمان و سرانجام من، من دیروز توام و تو فردای منی.من ریشه توام در خاک و تو گلاله منی در آسمان،و ما با هم در برابر خورشید می بالیم.)) خدا بر من خمید و آنگاه در گوشم سخنان شیرینی به نجوا گفت، و مانند دریایی که جویباری را در بر می گیرد مرا در بر گرفت. و هنگامی که به دره ها و دشتها فرود آمدم خدا هم آنجا بود. جبران خلیل جبران
آنکه می خواهد روزی پریدن آموزد، نخست می باید ایستادن، راه رفتن، دویدن و بالا رفتن آموزد، پرواز را با پرواز، آغاز نمی کنند.
مهربانی را در دستان کودکی دیدم
که می خواست با آب نباتش آب شور دریا را شیرین کند.
|